۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

WhipPinG kiD..

بچه سرش سنگین بود..از حرفای گنده گنده..از چیزایی که ته چشمای ماتش ته نشسته بودن
از هوایی که اینجا تنفس میکرد آسم گرفته بود
بچه میخواست بزرگ بشه
دلش میخواست تاب بخوره..سرش از لی لی بازی گیج میرفت
جای خالی زیاد بود ..ولی اون تاب بازی دوست نداشت..فقط میخواست تاب بخوره
تا این که یه روز که نه آفتابی بود نه بارونی..اصلا شبیه هیچ روز لعنتی دیگه ای نبود..بچه تاب خورد..تاب
خورد..هی تاب خورد..تا این که دیگه سرش گیج نرفت
..فردا صبح هیچ کی ندید تو زمین بازی یه بچه جاش خالی بود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر