۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

به تو نگاه میکنم....برا ت


به میز نگاه میکنم
یه نفر در کنار فنجون قهوه اش
یه نامه جا گذاشته
هیچ کس چیزی نگفته
ولی من میدونم
اینو اون بهش داده
یه نفر دوان دوان از کنارم میگذره
یه کتاب دستشه
با یه جلد آبی
هیچ کس چیزی نگفته
ولی من میدونم
اینو اون بهش داده
دست هام رو باز میکنم
هیچی توش نیست
هیچ کس چیزی نگفته
ولی شما میدونید
اینو اون بهم داده
هیچ کس چیزی نگفته
ولی من میدونم
اونو فقط خودم میتونم ببینم
سقوط

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر