دیدی ؟ بهت گفته بودم..خیلی وقت پیشها!!این ماییم که مردیم... میدونستی ؟ سرمو رو شونت هم که بزارم عین مرده ها سردی.مثل این پله ها مثل این چهار دیواریمثل این کوچه طاعون زده مبتلا به مرگ..کاش میتونستم بهت بگم تو ته این مغز داغون چی میگذرهتوی این جسد گندیده..سیگارمو که روشن کنم میشه صدمین دفعه که کبریت میکشم....کبریت می کشم به تو به خودم به این سرما ..دیگه گرم نمیشه ! میفهمی؟این ساعت هم که بگذره میشه صدمین زمان .. صدمین زمانه صدمین مردن..میشنوی سوز میاد ! داره همه چیرو رو میبره..داره بیست و سه سال زندگی رو میبره..!داره میره...صدمین بار که دیدمت صدمین جاده ای که ساختیم صدمین بار که رسیدیم به هم و ندیدیم مردن چه آسون از کنار گوشمون رد میشه !چه طور سرد میشیم..پوچ میشیم ..محو میشیم..دستامو میبینی؟یا نه تو دیگه چشماتم صدمین بار با مرگ رفتن ..حتی نتونستم نجاتشون بدم ... میتو نم بگم شرمندم؟؟؟؟؟آره ؟ میتونم؟زیر یه خروار خاکم که خوابیده باشی انگار توی تختخوابمی یا روی اون جاده داری دور میشی ..میخزی ..میلغزی..متلاشی میشی!!آره بهت گفته بودماز اون موقع که عدالت خدا فقطبرای من مردبرای تو مردبرای خودش مرد..بعدش هی جاده ساختیمگفتی نمی تونیم بریم ..گفتم صد بار که بریم تموم میشه ..گفتی من عاشق این مردنهام!!حالا زیر خروارها خاک مردیم : دیگه جادهها تمومم نشدن گفتی انگار که دفن شده باشیم ..گفتم من عاشق این مردنام..دیگه تمومه ...خاکسترتو شب که شد میپاشم رو باد....یکی داره زار میزنه تو تاریکی..خوب گوش بده..داره میگه.....من عاشق همین مردنام!!!آره اون موقع که تاریک شد من خاکسترتو می پاشم رو باد ...که از این هستی خیالی برسی به یه نیستی واقعی ..بعدش دوباره صد تا پله رو با صد نفس صد بار بالا پایین بری و من با خودم بگم..عجب دیونه ایه !!!؟ حیف...هر چی با این کلمه ها بازی کنم ...بازم دستات که نمیشن...خنده هات که نمیشن...جیغاتم نمیشن...پس حق داشتی بگی....عجب دیوونه ایم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر