یه روز میرسه مثل امروز که چیزایی که یه عمر برای اثباتشون گلو پاره کردیم..فقط 2 تا جمله بی معنی میشن..تازه میشینی میگی..باید برای خودم زندگی میکردم..من که ناجی دل این مردم نیستم..بذار همدیگرو پاره کنن..بذار اونقدر الکی زندگی کنن که جونشون بالا بیاد..منم میشینم میخندم به اون زمانی که گذشت..ولی خیلی سخته ..تنها بودنو میگم...ته دلتم که خالیه...خونه برات فقط جاییه برای غذا خوردن..کاش بزرگ نمیشدی...چه عمر بلند بیهوده ایه!!..یه دفعه فکر نکنی من افسرده ای چیزی هستم ..نه..فقط دیگه همه چی مفهومشو برام از دست داده..بازنده هم نیستم..چون به حقیقت پی بردم..به این که حقیقتی وجود نداره..حالا هی بشین پشت سرم سرتو با تاسف تکون بده..اصلا مهم نیست ..چون تو هم جزو اون مفهومای از دست رفته ای..یه روز میخواستم همه آدمهارو دوست داشته باشم..یه روز دیگه فهمیدم دلم جا نداره..حالا هم فهمیدم چه اشتباهی کردم..باید زندگی خودمو میکردم...دیگه بهم دست نزن حالم به هم میخوره ... ..
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر