توي اتاق باد ميايد..بلند نميشوم كه ببينم از كجاست..همه روزنه ها را بستم..پس از كجاست..يه بار ديگه به چشمهاي سياهم نگاه ميكنم .هيچ شده از چشماي خودت طرح بكشي بعد ازش بترسي؟ من از اين چشما ميترسم..از سياهي و گود رفتگي كذايشون ميترسم..به هيچ كجا تعلق ندارن..من ازتون ميترسم..از گربه هاي كوچه كه دماغشون رو هميشه به توري پنجره ميچسبونن ..گربه هايي كه شبها هم آغوشي ذلت بارشون با سگها آزارم ميده..از اين باد كه بي هيچ روزنه اي ميوزه ميترسم...داشتم عاشق ميشدم..يادم رفته بود كي هستم..چشمامو لمس ميكنم..از هميشه آرومترن..تصميممو گرفتم..دستامو رو پوست نرم و سفيدم ميكشم..رو صورت پوك رنگ پريده ام اثري از مرگ نيست..همه بهم لبخند ميزنن..من آزادم ..رها و پوچ..اين كه اينجا خوابيده كيه؟ سرش رو ديواره..ديديد هيچ كدومتون تكيه گاهم نشديد ولي اين ديوارا..اين ديواراي عزيز بي روزنه..ديواراي زنده اي كه حركت زندگي درشون رو ميشنوم..منو دوست دارن..ديگه سراغم نيايد..اينجارو خوابگاه ابديم ميكنم..گوش ميدم..ديوار اسممو صدا ميكنه..رو پوست گرم از شهوتم چنگ ميندازه..يادم رفته بود كي هستم...حق ندارم جز اين ديوارا متعلق به كس ديگه اي باشم..نگاه كنيد..با همتونم..شماهايي كه با اون حنجره هاي كرم خوردتون به من عشق ميورزيد با اون دستهاي مذاب از عشقتون تنم رو لمس ميكنيد..با شمام..من ديگه از اينام..اينا منو دوست دارن.. نه مثل شما ..مثل خودم..ديوار عزيزمو بغل ميكنم..عشق بازي با همه پاكيها..گرمه مثل تن يك مرد عاشق..لبام روش ميلغزه..براش لخت ميشم..منو بغل ميكنه..ديوار سفيدو سرد و سخت ديگه معني نداره..دارم توش حل ميشم.
.يه زمان ديگه..يه زمان مثل امروز و ديروز و هر روز ...وقتي دخمه ام رو پيدا كرديد...ميبينيد نقش منو در آغوش ديوار..دختري در آستانه جاودانه شدن..بعد پوزخند تلخي ميزنيد و رد ميشيد..سالها ميگذره..بادها ميايند و ميرند..خورشيد ميتابه..روزها بيهوده شب ميشن و شبها پيا پي روز..ماه و خورشيد ميميرند و زمين از شما خالي ميشه..و خدا در قيامت سوزان خود فقط يه ديوار ميبينه ..يه ديوار با دختركي در آغوش..تنها يادگاران زندگي بيهوده زمين..و من اينگونه جاودانه ميشوم..واي بر شما ....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر