میخوام این صفحه رو مثل همه چیزایی که دارم سیاه کنم..که بگید سولماز هنوز نمرده..برگشتم توی دخمه خاموش خودم..تنها مثل یه موش کور آواره ..که بگید سولماز نفس میکشه..یه دم دیگه هنوز دارم..تا رسیدن به آرامش..کی میفهمه داره منو میخوره..من همرو کشتم و اینجا نشستم که بگید..نه یه بار هم که شده خفه شید..نگید ..نگید منو دوست دارید..یکی این نفس رو بیرون بیاره..داره منو میخوره این نفس دییوونم میکنه..داره تو تنم بالا پایین میره..داره منو بالا میکشه ..نه دیگه نگید ..نگید سولماز نفس میکشه..یکی این نفس رو بینفس کنه..یکی بکشه این نفس رو بیرون..همتو مثل من این بو رو دوست دارید..سیگار و مشروب و سکس..یکی این حس رو تیغ بزنه..آرزوهای سفید توی چشمای سیاه..نفسم داره توی تنم سنگینی میکنه ..بیحسی مرگبار موسیقی...گفتم خفه شید..این نفس رو بیرون بکشید..باید بیاد بالا..یه پک دیگه تا دیوونگی ..یه موش کور میون شما ها ..دیدی اون بچه رو..دیدی نگاه ماتشو..تو رو نمیبینه..نفسش بالا میاد ولی تو رو نمیبینه..گناه من چشماشو کور کرد..یکی این گناه رو از تو رگام بیرون بکشه..نمیتونید ..دیگه نمیتونید آرومم کنید..آسمون داره تو رگام سقوط میکنه..یکی بکشدش بیرون..اندازه همه ثوابهاتون گناه تو خونم دارم..دیگه فرو رفتن توی این تن سفالی ....جای اون سیلی هنوز میسوزه..هوس خونین شب تولدم..ببین دستامو..ببین..اشکای روی گونه هام انگار صورتمو خراش میدادن..باورم نمیشد...توی خواب خواب خون دیدم و مرگ..باید میکشتمش..ا..چرا این کارو نکردم..از هر چیزی بهم نزدیکتر بود..مثل یه شیر پیر توی بغلم خوابیده بود..چرا نکشتمش؟؟یکی این خون رو بشوره..یکی برش گردونه توی رگام....سرده سرمای این تیغ دستمو میسوزونه...نه نمیتونم...مادرم چی؟؟مادرم..!!!!! جای قهوه ای رنگ اون داغ رو نگاه میکنم..یادم میاد..نه نه مامان نه!!درد میکنه مامان..کمک کنید.... بابا ..کمک..بابا داره نماز میخونه..چهره سرد بیروح نورانیش منو یاد قصه های پیامبرا میندازه....دردش زیاد بود...جاش میسوزه بعد شونزده سال ..انگار همین یه لحظه پیش بود..آره مامان من ادب شدم..خوب ادبم کردی...نگرانم نباش ..دخترت دیگه بزرگ شده..خانم شده..به آرزوت میرسی..جسدم رو شوهر بده به لای جرز دیوار ..همون جا که فکر میکنی به دردش میخورم..آهای دیگه بس کنید نگید دوستم دارید..خفم کردید..سرمای این تیغ داره میسوزونه خونمو.. چشماش داره نگام میکنه..میگه نکن..میگه گریه کن..میگه دوستت دارم....ایناهاش!!! به چی داری اینجوری نگاه میکنی؟؟.فکر کردی میتونی بفهمی چی میگم....رگهام انگار میمکن سرمای این تیغو ..آروم آروم.. یه لحظه یه فشار..منم غرق میشم..میپاشه رو دیوار روبه رو..چشمامو میبندم حالا آرومم..نفسم اومد بیرون
۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه
............................................
میخوام این صفحه رو مثل همه چیزایی که دارم سیاه کنم..که بگید سولماز هنوز نمرده..برگشتم توی دخمه خاموش خودم..تنها مثل یه موش کور آواره ..که بگید سولماز نفس میکشه..یه دم دیگه هنوز دارم..تا رسیدن به آرامش..کی میفهمه داره منو میخوره..من همرو کشتم و اینجا نشستم که بگید..نه یه بار هم که شده خفه شید..نگید ..نگید منو دوست دارید..یکی این نفس رو بیرون بیاره..داره منو میخوره این نفس دییوونم میکنه..داره تو تنم بالا پایین میره..داره منو بالا میکشه ..نه دیگه نگید ..نگید سولماز نفس میکشه..یکی این نفس رو بینفس کنه..یکی بکشه این نفس رو بیرون..همتو مثل من این بو رو دوست دارید..سیگار و مشروب و سکس..یکی این حس رو تیغ بزنه..آرزوهای سفید توی چشمای سیاه..نفسم داره توی تنم سنگینی میکنه ..بیحسی مرگبار موسیقی...گفتم خفه شید..این نفس رو بیرون بکشید..باید بیاد بالا..یه پک دیگه تا دیوونگی ..یه موش کور میون شما ها ..دیدی اون بچه رو..دیدی نگاه ماتشو..تو رو نمیبینه..نفسش بالا میاد ولی تو رو نمیبینه..گناه من چشماشو کور کرد..یکی این گناه رو از تو رگام بیرون بکشه..نمیتونید ..دیگه نمیتونید آرومم کنید..آسمون داره تو رگام سقوط میکنه..یکی بکشدش بیرون..اندازه همه ثوابهاتون گناه تو خونم دارم..دیگه فرو رفتن توی این تن سفالی ....جای اون سیلی هنوز میسوزه..هوس خونین شب تولدم..ببین دستامو..ببین..اشکای روی گونه هام انگار صورتمو خراش میدادن..باورم نمیشد...توی خواب خواب خون دیدم و مرگ..باید میکشتمش..ا..چرا این کارو نکردم..از هر چیزی بهم نزدیکتر بود..مثل یه شیر پیر توی بغلم خوابیده بود..چرا نکشتمش؟؟یکی این خون رو بشوره..یکی برش گردونه توی رگام....سرده سرمای این تیغ دستمو میسوزونه...نه نمیتونم...مادرم چی؟؟مادرم..!!!!! جای قهوه ای رنگ اون داغ رو نگاه میکنم..یادم میاد..نه نه مامان نه!!درد میکنه مامان..کمک کنید.... بابا ..کمک..بابا داره نماز میخونه..چهره سرد بیروح نورانیش منو یاد قصه های پیامبرا میندازه....دردش زیاد بود...جاش میسوزه بعد شونزده سال ..انگار همین یه لحظه پیش بود..آره مامان من ادب شدم..خوب ادبم کردی...نگرانم نباش ..دخترت دیگه بزرگ شده..خانم شده..به آرزوت میرسی..جسدم رو شوهر بده به لای جرز دیوار ..همون جا که فکر میکنی به دردش میخورم..آهای دیگه بس کنید نگید دوستم دارید..خفم کردید..سرمای این تیغ داره میسوزونه خونمو.. چشماش داره نگام میکنه..میگه نکن..میگه گریه کن..میگه دوستت دارم....ایناهاش!!! به چی داری اینجوری نگاه میکنی؟؟.فکر کردی میتونی بفهمی چی میگم....رگهام انگار میمکن سرمای این تیغو ..آروم آروم.. یه لحظه یه فشار..منم غرق میشم..میپاشه رو دیوار روبه رو..چشمامو میبندم حالا آرومم..نفسم اومد بیرون
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر