۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

tHIs nAUsEaTiNG CrEAtURe...


اين انسان زيباي تهوع آور..پشت آن تن برهنه ميخکوب شده با لطف بي کران خداونديش شيطاني ماندگار و فريبکار دارد..با خنده اي که محسورت ميکند و سلولهاي تنت به تپش عشق او غرق لذت ميشوند
زمان زيادي نيست که من تن بي حکمت اورا ترک کرده ام
وبه انسان بودنش کفر ورزيده ام و به عشقي که از آن دم ميزند و به زماني که ميبوسد و میشنوم که تعفن خشکيده مقدسش راهي براي ورود ميجويد... من فراي آن تن زيباي نفرينيش به دنبال سلولهاي خالي ازبرزخم....انسانی که مرا دوست میدارد و
..من به او نفرت تزريق ميکنم ..شايد که روزي بداند که تمام نفرتم از عشق بود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر