مگه میشه به چیزی معتقد نباشی و واسه دیگران بنویسی ..از چی بنویسم..بابا همه چی تموم شد..نه توهمی هست..نه عشقی ..نه نفرتی..فقط میشینم یه جا بیخیال همه چی هی سیگار دود میکنم..خداییش چه زندگی چسییه..آره بخندین..چیه حوصلتون سر رفته از بلاگم.؟به درک...به من چه..نکنه توقع دارید غصه شما رو هم بخورم..نه داداش دیگه از این خبرا نیست..همین یه مدت پیش داشتم میرفتم دتبال تنها بهانه زندگیم..وای اگه بهانه هاتون به این کوچیکی باشن..اونقدر دلیل واسه بودن کم دارم که برای یه لحظه خوش بودن..برای یه لحظه که دلم بتپه..داشتم جاده رو تا صبح نگاه میکردم..اونقدر نگاه کردم که چشام فقط خط میدید و جاده..ولی فکر کنم میارزید به اون تپشها..به اون هیجان ..حالا که برگشتم میبینم که حتی کوچکترین بهانه هیچ کسی نیستم..بعد بیست و چهار سال نشستم اینجا با مانیتورم درد دل میکنم..واه واه..چه زندگی پر دود کثیفیه..بلاگاتونو که میخونم میگم ای بابا دلتون خوشه ها..... من که این همه به این درو اون در زدم که زندگی عادی نداشته باشم ..که وقتی پیر میشم نگم که زندگیه زنانم تو آشپزخونه و کتاب و عشق (اینو داشته باشید ) مدرسه خلاصه شد....همین الانشم زیادی موندم ..همین الانشم حرفی واسه گفتن ندارم..شما هم واسه خودتون خوش باشید ..من که ادعایی ندارم..مامانم میگه چرا عروس نمیشی ..اخه تو تنها امید منی.....هیچوقث جوابشو نمیدم چون میترسم دلش بشکنه اگه بدونه از خودشو این حرفاش بدم میاد..چی کار کنم اگه صد سالم هیچ کدومتونو نبینم دلم براتون تنگ نمیشه... ککم هم نمیگزه..چون هیچ کدومتونو دوست ندارم..خودتون اینو خاستین..حالا هم واسه خودتون نشینین قصه ببافین که وای چه افسرده ایه...برید یه خوره انسان باشید۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه
LeAVe mE aLONe....
مگه میشه به چیزی معتقد نباشی و واسه دیگران بنویسی ..از چی بنویسم..بابا همه چی تموم شد..نه توهمی هست..نه عشقی ..نه نفرتی..فقط میشینم یه جا بیخیال همه چی هی سیگار دود میکنم..خداییش چه زندگی چسییه..آره بخندین..چیه حوصلتون سر رفته از بلاگم.؟به درک...به من چه..نکنه توقع دارید غصه شما رو هم بخورم..نه داداش دیگه از این خبرا نیست..همین یه مدت پیش داشتم میرفتم دتبال تنها بهانه زندگیم..وای اگه بهانه هاتون به این کوچیکی باشن..اونقدر دلیل واسه بودن کم دارم که برای یه لحظه خوش بودن..برای یه لحظه که دلم بتپه..داشتم جاده رو تا صبح نگاه میکردم..اونقدر نگاه کردم که چشام فقط خط میدید و جاده..ولی فکر کنم میارزید به اون تپشها..به اون هیجان ..حالا که برگشتم میبینم که حتی کوچکترین بهانه هیچ کسی نیستم..بعد بیست و چهار سال نشستم اینجا با مانیتورم درد دل میکنم..واه واه..چه زندگی پر دود کثیفیه..بلاگاتونو که میخونم میگم ای بابا دلتون خوشه ها..... من که این همه به این درو اون در زدم که زندگی عادی نداشته باشم ..که وقتی پیر میشم نگم که زندگیه زنانم تو آشپزخونه و کتاب و عشق (اینو داشته باشید ) مدرسه خلاصه شد....همین الانشم زیادی موندم ..همین الانشم حرفی واسه گفتن ندارم..شما هم واسه خودتون خوش باشید ..من که ادعایی ندارم..مامانم میگه چرا عروس نمیشی ..اخه تو تنها امید منی.....هیچوقث جوابشو نمیدم چون میترسم دلش بشکنه اگه بدونه از خودشو این حرفاش بدم میاد..چی کار کنم اگه صد سالم هیچ کدومتونو نبینم دلم براتون تنگ نمیشه... ککم هم نمیگزه..چون هیچ کدومتونو دوست ندارم..خودتون اینو خاستین..حالا هم واسه خودتون نشینین قصه ببافین که وای چه افسرده ایه...برید یه خوره انسان باشید
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر