۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

من نیز میدانم..شعرم خمار نیستی است!!


لبخند معصومانه ای میزند سرمای اتاقتمن گرممحرفهای شیرینیکه میچکد از در و دیوار عشق بازیمانغسل مرگم میدهدبگذار بماندمستی خمار چشمانتدر انتهایفصل دلتنگی زنی که زنانگیش را به قلب تو بخشیدمرد دیوانه قصه ها!!حالا خدا هم میداند که عاشق شده ام!!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر